تبليغاتX
خاکیان افلاکی
 
آخرين مطالب
حاج عماد
بابای آسمانی...
سردار بی نشان...
ساقی تشنه...
گريه شهيد زرتشتي به هنگام خواندن زيارت عاشورا
پوتین
انگیزه های جهاد در کلام فرزندان روح الله(ره)
خاطره ای از بابا حسین...
اين مرد ايراني،بارها پشت آمريكايي ها را لرزانده است
رسم عاشقی...
رویای شیرین...
کربلا...
سلام بابا...
کمی تامل؟!
خرمشهر را خدا آزاد کرد اولین بار توسط حاج احمد کاظمی گفته شد
حاج احمد کاظمی در عمق 150 کیلومتری عراق
عكس‌العمل پسري كه خبر شهادت پدرش را شنيد
شهید رجایی واطاعت از ولی فقیه
ولایت در کلام شهیدان
20 و21 فروردین.....
شهید دکتر عبدالحمید دیالمه
شهید گمنام
نوروز در جبهه ها
برای سفر شتاب نکن دلاور
تیر باران شد قدت ای سروناز....
آرشيو مطالب
فروردین 1391
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
پيوندها
حضرت ماه
سایت شهید آوینی
هیئت محبین ولایت شهرستان ماسال
جامعه مجازی گفتمان دینی
بسیج دانشکده علوم انسانی دانشگاه گیلان
آزاد اندیشی (محسن سعدی)
میثاق
ميرزا نمرده است
ســربازجـنگ نــرم
منتظر(طراح پوستر مذهبی)
با افلاکیان
سیب سبز(طرح های مذهبی)
ســــما
واقعیت ها
سایبر نیوز
جنگ امروز جنگ نرم است
آذرخش کربلا
شهیدان زنده اند
گروه تواشیح بقیه الله (عج) دارالقرآن کوثر شهرستان ماسال
خدمت به خلق خدا
شاندرمن 1400
کبوتر حرم
دل نوشته های آشنا
قلم
دلنوشته‌های یه مجنون
جهاد نوین
یاد و راه شهدا
منتظر موعود
رویال تمپ
حزب الله
بیعت
فریاد سکوت
حجاب آینه نور و رحمت
ستارگان خاکی
شهر لاله ها
یاران بهشتی
خاکریز انتظار
نه آبی ..نه خاکی
بسم رب الشهدا و الصدیقین
خاکی های آسمانی
از علی تا علی، برای مهدی
نـــــور عـــدالـــــــــــت
من پی رد نگاه شهدا میگردم
قلندر
سراج
قطب نمای بصیرت
نسیم دل
خاکی افلاکی
پابه پای ماه
سیب عشق
خاکریز خاطرات
نسیم سرخ
جامونده از شهدا
خاتون محشر
کیمیای غیرت
دلداده حرم
400 شهید فومن
سیاستی از جنس امام
سفیر دل
شهدا شرمنده ایم
پدر آسمانی
سر خوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
لباس خاکی های امام خامنه ای عزیز
گل نرگس
شهدا شمع محفل بشريتند
خاکیان خط شکن
حاج عماد
همه را در جای مناسب نشاندم , دوربین را که تنظیم می کردم یکی از حضار به بهانه های مختلفی همچون تو نمی توانی یا خوب بلد نیستی و... دوربین را از من گرفت . آن روز چندین عکس گرفته شد بدون آنکه او حتی در یکی از آنها حضور داشته باشد .

... شهید که شد او را شناختم , آن موقع بود که فهمیدم چرا سازمان سیا سالها در به در دنبال ردی از حاج عماد بود و تنها عکسی از بیست و چند سالگی او داشت.




روحت شاد حاج رضوان

منبع:سایت حاج رضوان

محمد صادق زادشفق | 22:54 - پنجشنبه 24 فروردین1391
+ |
بابای آسمانی...

سلام بابا


میدانم که حال و جایگاهت خوب است.

شاید شهید نباشی اما

میدانم که همراه دوستان شهیدت " در قهقهه مستانه تان عند ربهم یرزقون" اید.

اما

هیچ خبر از حال دل زار ما داری بابا؟

اصلا میدانی که در این پنج سال بر ما چه گذشته است؟

چه غم و شادی هایی را پشت سر گذاشتیم حضور زیبایت را در بین مان کم داشتیم،

اما نه

بارها و بارها حضور معنویت را با جان ودل حس کردیم

 و چه زیبا هوایمان را داری بابا!

راستی

فاطمه ات خانومی شده برای خودش، کلاس پنجم است وشاگرد اول

اما نمی دانم چرا در این چند سال به ندرت حرفی از تو زده ...چه توداراست فاطمه!

بارها و بارها وقتی برگه امتحانیش را برای امضا پیش من یا مادر می آورد ،غربتی عجیب را در چشمانش می توان دید.

که ای کاش بابا زیر برگه ام را امضا میکرد.

بگذار چند باره بپرسم بابا:

آن عاشقانت را که در تشییع پیکرت آنگونه بر سر وسینه میزدند ، از کجا آورده بودی؟

آنهایی که در مراسمات یادبودت بی ریا و خالصانه اشک ریختند ویادت را گرامی داشتند که بودند؟

آن پیرزن که در مراسم تشییع آروز میکرد که "ای کاش شوهر و فرزندانم جای حسین زادشفق می رفتند"، که بود؟

یا آن مادر قد کمان که به اتومبیلی که فقط مزین به عکس زیبایت بود چسبیده بود و ناله میکرد که بود؟

در جواب این سوال هایم  فقط دو چیز به یادم می آید:

اول آنکه شما عزت و آبروی خود را از خدا و اهل بیت(ع) گرفتید و مصداق کامل "تعز من تشاء" شدی!

دوم : این جمله از شما به یادم می آید که"پسرم! با مردم با صداقت رفتار کن خودشان به سمتت می آیند"

وچه زیبا جلوه این سخنت را بعد از عروجت دیدم.

بابا جان

دلمان تنگ است،

دلتنگ نوای عاشورا و صوت حزین قرآنت در صبحگاهان،

دلتنگ لبخند های زندگی بخشت،

راستی

شنید دوستی میگفت:

در عالم خواب دیدم که حسین آقا در آن دنیا هم مشغول سازماندهی نیرو است!

خبری هست بابا؟

باورکن از روز عروجت تا کنون با این امید صبر پیشه کردم که باظهور آقا امام زمان(عج) بابا برمیگردد

چرا که امام صادق (ع) فرمودند: هرگاه قیام کند ، نزد مؤمن داخل قبر خواهند آمد و به او میگویند : ای فلان ، همانا که صاحب تو ظهور کرد ، پس اگر میخواهی ملحق شوی ملحق شو و اگر بخواهی در گرامیداشت پروردگارت بمانی بمان .

برگرد بابای آسمانیم برگرد!

روحت شاد بابا آسمانی

 
محمد صادق زادشفق | 20:32 - یکشنبه 25 دی1390
+ |
سردار بی نشان...

امام خامنه ای (حفظه الله):هميشه آنجايي كه مربوط به شهيد است، هر چه مي‌شود بهترين‌ها را انجام بدهيد. چرا؟ چون شهيد بهترين است.

تقدیم به سردار بی نشان شهرم شهید حسین فلاح زرین کار

سلام  حسین آقا
مرا نمیشناسی اما  من در این چند وقت تو را خوب شناخته ام.
نه تورا دیده ام و نه صدایت را شنیده ام، به دنیا که آمدم دوسال بود که مادرت چشم براه پیکر مطهرت بود.
اما از وقتی که تمثال زیبایت را دیدم مجذوب چشمان زیبا و چهره یوسف گونه ات شدم.آنروز که  نامت را در بین"  شجاعان شهید " گردان حمزه دیدم ، به خودم بالیدم و در دلم غروری وصف ناشدنی حس کردم که شهید شهرم ، همچون عباس بن علی(ع)  شهره است به شجاعت و دلاوری.
در مرام و مسلک آسمانیت همین بس که با یک دیدار طرف مقابلت را شیدای خود میکردی. وچه صدها شیدا  همچون من، که تو را درک نکردند ، اما مجنونت شدند.
حسین آقا
همه جا شنیدیم که" یاد امام و شهدا دل و میبره کرب وبلا..." اما این بار تو ما را به مدینه بردی و دلهای زنگار گرفته مان را به یاد تشییع غریبانه مادر سادات(س) انداختی.

چه مظلومانه تنها یادگاری هایت را بخاک سپردند!!

و وقتی در توجیه اینکار شنیدم که ((خواست خدا بوده است که اینطور پیش آمد!!!)) لبخندی از روی حرص بر لب نشاندم و در دل ،های های گریستم و غربت و مظلومیتت را با جان و دل درک کردم.

آهای سردار!

درکدامین زمین تف دیده خفته ای؟درکدام گوشه از حاج عمران ساکت و بی نشان آرمیده ای؟
بگو تو را چه راز است با فاطمه زهرا(س)؟
حسین جان!
حتما میدانی که  25 سال است که مادرت چشم بر درب خانه  دوخته است ، و با هر صدای در به امید دیدن پسر رشید ش شتابان به سمت در می دود!
 شنیدم بچه های گروهان ابوالفضل(ع) از شب عملیات کربلای 2 در حاج عمران دیگر فرمانده دلاورشان را ندیده اند!
برگرد سردار!
برگرد و عطر روح بخش وجودت را در کوچه پس کوچه های شهرمان پراکنده کن. برگرد و تلنگری بر پشت میز نشینان دیارمان بزن. آنان که در پیچ و خم دنیا هویت خویش را گم کرده اند!
حسین فلاح عزیز!
نمی دانم چرا به این بخش از وصیت نامه سراسر نورت که رسیدم:
" اي كساني كه مسئوليتي بر عهده شما است نكند كارها يتان را از روي نفس ا نجام دهيد ، پس از شما مي خواهــم كه تما م كـار ها ي خود را خا لصا نه بخا طر خدا انجام دهيد."
ناگاه به فکر آنانی افتادم که تمام هم و غمشان گزارش کار دادن به مسئول مافوقشان شده است!

وای کاش همه مان برای خدا قدم برداریم.

وتو ای سردار بی نشان شهرم

مطمئن باش اگر در پیچ و خم دنیا و ما فیها  که برای خیلی ها شهدا و مرامشان کم اهمیت شده است، مابسیجیان امام خامنه ای(حفظه الله) هرگز رزمندگان در رکاب خمینی کبیر(ره) را از یاد نخواهیم برد و با جان دل قدم در مسیر ولایت می گذاریم و انشاءلله  با شهادت مان به جمع تان بپیوندیم.

روحت شاد دلاور شهرم


سردار شهید حسین فلاح زرین کار فرمانده دلاور گروهان ابوالفضل(ع) گردان حمزه سیدالشهدا(ع) لشکر قدس گیلان بود که در تاریخ 10/6/1365 در عملیات کربلای 2 در منطقه حاج عمران به مقام ولای شهادت رسید و پیکر مطهرش  تاکنون نیز  تفحص نشده است.

شادی روح این شهید گرانقدر صلوات



محمد صادق زادشفق | 19:38 - شنبه 26 آذر1390
+ |
ساقی تشنه...
قمر بني هاشم به رود فُرات كه مي زد، آب در پوست خود نمي گنجيد!

در خيال خود گمان مي برد كه از دست هاي تشنه عبّاس، لبريز خواهد شد.



امّا، وقتي كه آب را، تشنه، رها ساخت؛ در همهء پيچ و تابِ خيالِ فُرات، تنها يك سؤال بود كه موج مي زد:

"آخر، چرا؟!

صلی الله علیک یا قمرالعشیره(ع)


1- لبیک یا حسین (ع)

 دعایمان کنید

محمد صادق زادشفق | 20:11 - دوشنبه 14 آذر1390
+ |
گريه شهيد زرتشتي به هنگام خواندن زيارت عاشورا

از نماز نخواندنش، آن هم در اول وقت كه همه‌ى بچه‌ها به امامت روحانى گروهان مشغول اداى آن بودند بايد حدس مى‌زدم كه مسلمان نيست، ولى هيچ وقت چنين برداشتى به ذهنم خطور نكرد. مخصوصا اين كه سه روز پيش هنگام خواندن زيارت عاشورا ديده بودم كه او نيز پشت خاكريز و كمى دورتر از بچه‌ها، زنگار دل به آب ديده شستشو مى‌كرد.

بعد از نماز به طرف او رفتم و سلام دادم. احوالپرسى گرمي كرديم و با هم روى چمن‌هاى بهارى كه از شدت گرما خيلى زود پاييزى شده بودند نشستيم .

حس كنجكاوى وادارم مى‌كرد تا بپرسم چرا نماز نمي‌خوانى ؟! اما نجابتى كه در سيمايش مى‌ديدم‌، اين اجازه را به من نمي‌داد. پرسيدم:

چند وقت است كه در جبهه‌اى‌؟

- دو ماه مى‌شود.

از كجا اعزام شدى‌؟

- يزد.

مى‌توانم بپرسم افتخار همكلامى با چه كسى را دارم‌؟

-كوچيك شما اسفنديار.

اسم قشنگى است، به چه معنى است؟

-اسفنديار يك اسم اصيل ايرانى است. از دو قسمت "اسفند" و "داد" تشكيل شده است . در ايران باستان "اسپنت تات "بود كه بر اساس قاعده ابدال حرف "پ" به "ف"و "ت"به"د" تبديل به اسفنديار شده، يعني داده‌ي مقدس.

وقتى ديدم اين گونه سليس و روان حرف مى‌زند، من نيز از سدى كه حيا برايم ساخته بود، گذشتم و خيلى رك و پوست كنده پرسيدم: چرا نماز نمى‌خوانى؟

- نماز؟ نماز چيز خوبى است. گفت و گوى خدا با انسان است. كى گفته كه من نماز نمى‌خوانم؟

خودم ديدم كه نخواندى.

خنده ى مليحى كرد و گفت:

- يكبار كه دليل نمى‌شود.

ولى بچه‌ها مى‌گفتند هميشه موقع نماز خواندن به بهانه‌هاى مختلف از آنها دور مى‌شوى.

-راست مي‌گويند. ولى دلم هميشه با بچه‌هاست .

چگونه؟

- از طريق عشق به وطن . در احاديث اسلامى خواندم كه "حب الوطن من الايمان " من به وطنم عشق مي‌ورزم و مطمئنم همين ايمان، نقطه‌ى اتصال محكم من و بچه‌هاست .

صحبت‌هاى ما گل انداخته بود كه مهرداد، امدادگر گروهان صدايم كرد كه براى گرفتن دارو به بهدارى برويم. از اسفنديار خداحافظى كردم و او نيز در حالى كه دستانم را محكم مي‌فشرد گفت:" بدرود"

در طول مسير آنقدر به حرفهايش فكر مي‌كردم كه دو بار نزديك بود فرمان آمبولانس از دستم خارج شود و با " چيكار مي‌كني" مهرداد به خود مى‌آمدم.

در برگشت به مقر از سكوت آنجا فهميدم كه نيروها رفته‌اند.پرس و جو كردم و گفتند گروهان آنها براى تحويل خط قلاويزان به سوى مهران رفته است. از مسؤول تعاون پرسيدم:

اين گروهان از كجا آمده بود؟

- تهران

ولى او به من مي‌گفت از يزد آمده‌ام.

-كى؟

يكي از بسيجى‌ها.

- نه، اين‌ها همه از تهران آمده‌اند. نشانى‌اش چى بود؟

-مى‌گفت اسمم اسفنديار است .

مسؤول تعاون فورا ليست اسامى گروهان را گشود و دنبال اسم اسفنديار گفت:

- راست گفته، ساكن يزد است. اما چون دانشجوى دانشگاه تهران بوده، از تهران اعزام شده ...

دانشجو.

-بله‌.

چه رشته‌اى؟

-چه مى‌دانم.

حالا مسأله براى من پيچيده تر شده بود. به كسى نمى‌گفتم، اما با خودم كلنجار مى‌رفتم كه چرا دانشجوى بسيجى نماز نمى‌خواند؟! اين فكر هميشه با من بود و هر وقت محلى را كه من و او نشسته بوديم مى‌ديدم، به يادش مى‌افتادم.

مدت‌ها گذشت تا اين كه يك روز صبح ساعت 5 با بى‌سيم اعلام كردند كه فورا آمبولانس بفرستيد.

با مهرداد به سوى خط رفتيم، تا جايى كه مى‌توانستيم با آمبولانس رفتيم و وقتى ديديم ديگر نمى‌توانيم، گوشه‌اى پارك كرديم.

من برانكارد را و مهرداد جعبه‌ى كمك‌هاى اوليه را گرفتيم و به راه افتاديم. به بالاى قله رسيديم و فرمانده گروهان با ديدن ما در حالى كه نفس نفس مى‌زد، گفت: عجله كنيد.

چى شده‌؟

-خمپاره دقيقا خورد روى سنگر و سه نفر شديدا مجروح شدند.

به سوى سنگر رفتيم و ديديم بچه‌ها آخرين نفر را از زير آوار بيرون مى‌كشند. كمى نزديك‌تر شديم، دو بسيجى را ديديم كه تمام صورتشان غرق خون بود.

مهرداد بالاى سرشان دو زانو نشست كه نبض‌شان را بگيرد و هر بار با "انا لله و انا اليه راجعون " گفتنش مى‌فهميدم كه شهيد شده‌اند.

سومى نيز شهيد شده بود. مسؤول تعاون گروهان آمد تا نام و نشانى آنها را از روى پلاكى كه بر گردن داشتند شناسايى و بنويسد.

با ديدن نام اسفنديار خشكم زد.

جلوتر رفتم و خواندم : " اسفنديار كى‌نژاد، دانشجوى سال سوم پزشكى، ساكن يزد، دين زرتشتي... "

چفيه را كه مهرداد روى او انداخته بود از صورتش كنار زدم و احساس كردم با همان خنده‌ى مليح كه به من گفته بود: " يكبار كه دليل نمى‌شود " جان داد.

وقتى او را در كنار دو بسيجى ديگر ديدم به ياد آن حرفش افتادم كه مى‌گفت: "به وطنم عشق مى‌ورزم و مطمئنم همين ايمان‌، نقطه‌ى اتصال من و بچه‌هاست "

آرى اين چنين بود. كنار سرش نشستم و به رسم مسلمانان برايش فاتحه خواندم و در حالي كه چفيه را روي صورتش مي‌كشيدم، گفتم :" داده مقدس! در راه مقدسي هم رفتي، بدرود"

*حمزه خليلي واوسري

- این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست/این چه شمعیست که جانها همه پروانه اوست

- برخیز که بوی کربلا می آید...

جزییات تلاش آمریکا برای ترور سردار قاسم سلیمانی -

منبع: فارس

محمد صادق زادشفق | 23:39 - پنجشنبه 12 آبان1390
+ |
پوتین


گردان پشت ميدون مين رسيده و زمين گير شده بود. چند نفر رفتند معبر باز كنند. او هم رفت، 15 ساله بود. چند قدم كه رفت، برگشت. يعني ترسيده؟! خب! ترس هم داشت! او اما، پوتين هايش را به يكي از بچه ها داد وگفت؛ تازه از گردان گرفتم، حيفه! بيت الماله!

پابرهنه رفت...!

راستي 3 هزار ميليارد تومن پول چندتا پوتين ميشه؟
  نمیدانم چرا با خواندن این متن از خودم خجالت کشیدم! کاش مسئولین هم مثل این رزمنده 15 ساله فکر کنند.کاش....

محمد صادق زادشفق | 22:19 - سه شنبه 19 مهر1390
+ |
منوي اصلي
خانه
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ

درباره وبلاگ

گمشدگان "خاک" اگر می فهمیدند که تا "افلاک" راهی نیست این همه سرگردانی نمی کشیدند.
سید مرتضی آوینی

موضوعات مطالب
پیام آسمانی
مردان مرد (سرداران شهید)
صوت و تصویر
شعر
حسین اقا
ساير امکانات

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

لبخندهاي خاكي



طراح قالب